chigar2-600x600

تکرار اولین نقاشی سه بعدی

بعدظهر داشتم دنبال یه عکس میگشتم چشمم به عکس اول این ویدیو خورد. از اولین خط خطی ای هایی بود که برای یادگرفتن نقاشی سه بعدی کشیدم.
گرچه این روزها خیلی شلوغ شدم ولی دوست داشتم یه ساعت وقت بذارم شبیه همون خطخطی رو بکشم.
فیلم هم گرفتم که حرف دوستان برای دیدن مراحل نقاشی ها زمین نمونه. .
دم همتون گرم که با کامنتای خوبتون انرژی میدین و خستگی آدم رو در میکنید. ❤❤
ممنونم از همراهیتون

chigar2-600x600

ترس از اولین تجربه ها – نقاشی پارک چیتگر

ما از تاریکی میترسیم چون نمیدانیم که در آن تاریکی چه اتفاقی در حال افتادن است یا اصلا چه چیزی وجود دارد. هر صدایی را به هر چیزی میتوانیم ربط بدهیم. در کل ترس بیشتر از ندانستن است تا یک خطر واقعی.

صفر: این ویدیو مربوط به اولین مواجهه ام با مردم بود. ماه ها قبل از آن با خودم کلنجار میرفتم که این کار را بکنم. اگر اصرار محمدجواد نبود ممکن بود تا ماه ها بعد از آن هم این کار را نکنم. اما امروز که به ویدیوی کامل این کارم نگاه میکردم، چقدر از ترس ام خنده ام گرفت. چقدر نظر و برخورد افرادی که در فیلم می‌بینید برایم جذاب بود.

اگر از دوستان قدیمی باشید، میدانید که این نقاشی را فروردین سال نود و یک در پارک چیتگر کشیدم. نکته جالبش استفاده ام از چهار رنگ گچ بود. همان ها که در مدرسه با آن روی تخته سیاه می نوشتیم. فکر نکنید به خاطر توانایی خارق العاده یا ادعای زیادم بود. نه! پاستل گچی خیلی گران بود.
فکر میکنم هفده یا هجده متر مربع شده بود. شش ساعت هم طول کشید تا بشود این که می‌بینید. حالا هم که نگاهش میکنم با خودم میگویم چقدر بد بوده. چرا اینها به به و چه چه میکردن؟! فردای آن روز هم باران آمد. پاک شد و رفت پی کارش. تنها همین فیلم و عکس ها برایم ماند.

یک: چقدر جالب! موقع نوشتن متن بالا به این فکر میکردم که برای فیلم و ویدیو کلمه فارسی نداریم. کلمه نداریم، چون چیزهایی که خودمان خلق نکرده ایم و نیاز داریم را باید همانطور که خالقش گفته بپذیریم. چند صد سال است که بیکار نشسته ایم؟!

دو: چند وقت پیش جمله جالبی خواندم. فکر میکنم به احتمال زیاد تحریف شده است. به نظر بی ربط می‌آید ولی من ربطش میدهم. «حتی اگر دشمن هم نداری، وانمود کن که کشور در خطر است. در این صورت مردم برای رهایی از خطر و ترس، از سیاستمداران پیروی و اطاعت می کنند»

photo_2017-12-08_19-32-04

تجربه کمی امنیت

خانه کودکی ام با نگاه امروزی ها کوچک بود، اما دوطبقه داشت. از آن خانه های قدیمی که یک نیم طبقه هم با ایرانت برایش درست کرده بودند. همان ها که اتاق هایش سرتاسری بود و با درهای چهار لنگه چوبی از هم جدا میشد. البته همان هم بعدا پدرم برداشت و بی اتاقش کرد. پله های موکت شده اش برایم بلند بود. پس تعجبی نداشت که همیشه ساق پاهایم زخم باشد. اوایل حتی آشپزخانه‌اش در اتاق دیگری در حیاط بود. زمستان ها هم رفتن به دستشویی سخت می‌شد، چون آن هم در حیاط بود. جای مورد علاقه من همان نیم طبقه بالای پشت بام بود که پدرم آن را پر از وسایل و ابزارهای مختلف کرده بود. بعد از چند سالی که آنجا بودیم، بالکنِ رو به حیاطش، با یک دیوار و چند پنجره تبدیل شد به یک کمد بزرگ. رخت خواب ها را آنجا نگه میداشتیم. کنار رخت خواب ها به اندازه یک متر خالی مانده بود. در آن یک وجب جا دو نفر نمی‌توانستند راحت بنشینند، ولی من دوستش داشتم. از آن نیم طبقه هم بیشتر. مادرم که اخم میکرد، با برادرهایم که دعوایم میشد، خراب کاری که میکردم، مدرسه که بد بود، یا هر اتفاق نا خوشایندی پیش می‌آمد آنجا میرفتم.

اما چرا یاد این خاطره افتادم؟! گفته بودم که#ویداوین را برای فروش چیزهایی که طراحی میکنم و میسازم راه انداختم. بعد از یک ماه و نیم اتفاق های خوبی برایش افتاده. برای همین تصمیم گرفتم جای بزرگتری را برای انبار آن درست کنم. خریدهایی که باید میکردم و مرتب کردن وسایل کل روزم را گرفت. حتی نهار را فراموش کردم. دست آخر شد این اتاقی که می‌بینید. کوچک و تا سقف وسایل و ابزار. از دور که نگاه کردم، هم شبیه آن نیم طبقه شده بود و هم آن یک متر جای کنار رخت خواب‌ها.

بیخیال همه چیز شدم آن وسط نشستم. یک ساعت در جایی که دوست داشتم، با چیزهایی که دوست داشتم، بدون موبایل و اینترنت، با کمی تجربه حس امنیت و آرامش کودکی، گذشت

tarh-naghsh

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم!

کپشن اینستاگرام:

شهریور ۹۶ یا ۱۳۸۵

خداحافظ آقای خطای دید!

این تصویر رو یازده سال پیش #طراحی کردم. سنی نداشتم. امروز پیداش کردم و بهونه مرور چیزهای زیادی شد. مرور حس دوست داشتن کارهایی که میکردم، بدون اینکه حتی کسی بدونه انجامشون دادم چه برسه به اینکه موفقیت صداشون بزنه.

این هفته ها که کمتر پست میذاشتم در حال مرور کارهایی بودم که به اسم #آقای_خطای_دید در یک سال اخیر انجام دادم.

فکر میکنم با قرار گرفتنم در پشت این اسم از حالی که امروز دارم خوشحال نیستم. فکر میکنم این موضوع باعث شد تا خودم نباشم. جای اینکه این اسم نشانی از من باشه، من شبیه اون شدم. کارهایی رو میکنم که آقای خطای دید میخواد نه خودم. برای همین میخوام که کم کم با آقای خطای دید خداحافظی کنیم! .
و استاد میفرماید:

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تصنیفی از این شعر با صدای علی جهاندار توی کانال گذاشتم که میتونید گوش بدید و با حال من همراه بشید.
#صالح_سخندان

mastbastani

احساسات! چیزی که خاطرات را ماندگار میکند

این نوشته بیشتر خودش از جنس شاید یک خاطره به حساب بیاید. خاطره ای که به دلیل ترکیب شدن با یک احساس خاص، ثبت و احتمالاً غیر قابل پاک شدن شده است.

چند شب پیش طبق عادتی که برای خودن یک چیز شیرین بعد از غذا دارم، یک بستی خریدم. با اولین گاز از بستی به سه سال پیش پرت شدم. تابستان بود و هوا بسیار گرم. در خیابان ظهیر الاسلام بودم. بعد از ساعت ها که مشغول گشتن به دنبال کاغذی خاص بودم و بارها این خیابان را بالا و پایین کرده بودم،‌ به تنها سوپر مارکت آن خیابان رفتم. سال نود و چهار اولین بار بود که شرکت میهن چیزی به اسم ماست بستی را عرضه کرده بود. از روی کنجکاوی خواستم آن را امتحان کنم. لحظه اولین گاز از بستی در کنار خیابان و زیر آفتاب شدید، وقتی که حسابی عرق کرده بودم را نمیتوانم فراموش کنم. دقیقاً شبیه به تبلیغات عجیبشان بود. یک نفر آن محصول جدید و خوشمزه را میخورد و با چشمان گرد شده نفس عمیقی از روی لذت یک طعم فوق العاده میکشد. الآن که به آن تجربه را به یاد می‌آورم، فکر میکنم که اکر هر خوراکی خنکی را در آن لحظه میخوردم احتمالاً همین حال را میداشتم. اما امروز آن لحظه سخت در آن روز سخت که با یک استراحت ساده همراه بود را با طعم یک بستنی به یاد می‌آورم. به طرزی به یاد می‌آورم که انگار همین چند ساعت پیش بوده.

اینها من را به تامل بر روی این موضوع وادار کرد که

چرا بعضی خاطرات را بیشتر و بعضی را کمتر به یاد می‌سپاریم؟

به یاد فیلم یا انیمیشن ایسایداوت [1] و تصویر سازی ساده ای که از احساسات پیچیده و خاطرات داشت افتادم. (فکر میکنم حتماً باید این فیلم را دوبار دید، یک بار برای دیدن و سرگرم شدن و بار دیگر برای درک مفاهیم پیچیده‌ای که به زبان ساده به تصویر کشیده شده بودند)

در این فیلم در ذهن هر کس پنج شخصیت لذت، ترس، ناراحتی، خشم و تنفر[2] زندگی میکند. هر عکس العملی در گفت و گو یا نزاع بین این پنج شخصیت شکل میگیرد. آنها در مغز نشسته اند و کارشان دیدن و دریافت کردن هرچه از حواس پنج گانه وارد می‌شود است. البته گویا صد ها کاراکتر دیگر مشغول زندگی در رویاها و سرزمین های خاطرات هستند. که اینها در مجموع شخصیت کلی آن فرد را می‌سازند.

با وجود جذاب بودن قسمت های مختلف این فیلم، نمایش بخش های شکل گیری، ذخیره سازی و یادآوری خاطرات در اینجا بیشتر مورد علاقه من است. خاطره ها در گوی هایی ذخیره میشوند و هرکدام در بخش خاصی نگهداری میشوند تا زمانی که یک اتفاق برای ارجاع، رخ دهد. البته در این میان شوخی با ریتم آهنگ یک آگهی تلویزیونی به عنوان یک خاطره که بدون ارجاعِ معنادار یادآوری می‌شود، فوق العاده است. قسمت مورد علاقه من آن بخشی است که خاطرات کمرنگ می‌شوند و به تدریج از بین می‌روند. اما خاطراتی پا برجا می‌مانند که ویژگی های خاصی داشته باشند. مانند تکرار که با هربار ارجاع، گوی خاطره تمیز می‌شد و به انبار باز می‌گشت.

اما مهمترین ویژگی در ماندگاری خاطرات را ترکیب آنها با احساسات باید دانست. که دراین فیلم بسیار در لفافه بیان شده است. مانند به یاد آوردن موقعیت مکانی و زمانی لحظه عاشق شدن به عنوان یک حس قوی! خب میزان ماندگاری هر خاطره با قدرت آن احساس در رابطه است.

دکتر شهرام حشمت مطلبی در وبسایت روانشناسی امروز[3] با عنوان زیر منشتر کرده است که با این موضوع مرتبط است. مطالعه آن برای من جالب بود. در ادامه آنچه در این مقاله خوانده ام مینویسم.

چرا ما چیزهای مشخصی را به یاد می‌آوریم اما بقیه را فراموش میکنم؟

وظیفه عادی احساسات برای ما این است که به یادآوری تجربیات ما کمک کند. احساسات مانند ماژیک علامت گذاری است که جنبه ای خاص از یک تجربه را برای یه خاطر سپردن پر رنگ میکند. در کل چیدمان خاطرات شامل ثبت اطلاعات، پردازش و ذخیره سازی و به یاد آوری است. واقعیت این است که احساسات بر روی چیدمان خاطرات تاثیر مستقیم دارد. اما چطور؟

قدرت توجه

توجه، تمرکز ما را راهنمایی میکند. راهنمایی برای انتخاب چیزی که از همه یه زندگی ما مرتبط تر است. هیچ چیز به اندازه سورپرایز (شوکه) شدن، ما را متمرکز نمیکند. برای مثال فیلم یک سخنران (به جز موارد خاص) برای بار دوم بسیار کند پیش می‌رود. شدت احساسات محدوده توجه را کمتر و ما را متمرکز تر میکند. بنابراین در زمان احساساتی شدن تنها بعضی چیزها در میان خیلی از موارد دیده می‌شود.

تثبیت حافظه

بیشتر اطلاعاتی که ما به دست میاوریم فراموش می‌شوند و هیچ وقت به حافظه بلند مدت منتقل نمیشوند. مثلاً زمانی که یک مسئله پیچیده را یاد میگیریم، حافظه کوتاه مدت راحت میشود و به عملکرد عادی اش برمیگردد. رویداد هایی که از نظر احساسی قوی تر باشند راحت تر از رویداد های خنثی به یاد میآیند. شما هیچ وقت بعضی چیز ها رو فراموش نمی‌کنید. مثلا لذت اولین تولدتان را در کودکی یا ترس ناشی از حمله موشکی. هورمون های مربوط به استرس یعنی اپینپراین[4] و کرتیسول[5] حافظه و ثبات آن را تقویت میکند. ما در گذر از چرخه تکامل یاد گرفتیم که به یاد سپردن موقعیت های خطرناک میتواند در آینده از آنها جلوگیری کند.

به یادآوری خاطرات

خاطرات تجربیات دردناک احساسی برای زمان بیشتری نسبت به دردهای فیزیکی به یاد می مانند. مایا آنجلو میگوید که «من یاد گرفتم که مردم آنچه میگویید را فراموش میکنند، مردم آنچه انجام میدهید را فراموش میکنند، اما اینکه چه حسی در آنها به وجود آوردید را فراموش نمیکنند. شاید جالب باشد که بدانید طبق مدارک موجود، استامینوفون ته تنها بر روی دردهای فیزیکی عمل میکند بلکه روی درد های حسی نیز موثر است.

حافظه غیر هوشیارانه[6]

خاطرات گذشته اغلب با یک محیط اجین شده است. حافظه ناخودآگاه به فعالیت های رفتاری که از قدرت پیشنهادات غیر هوشیارانه نشأت گرفته است اشاره میکند. محققان دریافته اند که در یک گروه آزمایشی افرادی که مجبور به فکر کردن درباره انظبات شخصی شده بودند (به واسطه درک جملاتی در این باره) بلافاصله تصمیم های آینده نگرانه ای بشتری نسبت به افرادی که به آنها جملات مربوط به افراط گری داده شده بود، گرفته بودند. در این مورد اهداف ذخیرده شده در حافظه بلند مدت در حافظه کوتاه مدت یا حافظه در حال کار بازیابی پ ذخیره میشود. شبیه به موقعیت یک کتابخانه که باعث می شود مردم خیلی آرام صحبت کنند.

حالت بازیابی

حالت احساسی فعلی ما امکان به یاد آوری تجربیاتی که در آنها احساسات مشابهی داشتیم را تسهیل میکند. وقتی ما خوشحال هستیم، تمایل بیشتری داریم تا اتفاقات خوشایند را مرورکنیم و برعکس. این به خاطر این است که حالت روحی ذهن مارا به طبقه بندی خاصی وادار میکند. برای مثال یادآوری تجربیات مثبت دوران کودکی در زمانی که حال خوبی دارید.

ذهن سفید

استرس میتواند کاری کند حافظه دچار مشکل شود. مانند تجربه مشابهی که همه ما از خالی شدن ذهنمان در خلال فشار بالای یک امتحال سخت یا یک مصاحبه شغلی داریم. چرا که نگران نگرانی درباره عملکرد در امتحان میتواند به نتیجه بدتری منجر شود.

اضطراب بر روی عملکرد شناختی تاثیر جالبی دارد. نمودار نسبت اضطراب به عملکرد شبیه به یک کاسه برعکس است. اضطراب تا مقداری میتواند عمکرد را افزایش دهد و از مقداری بیشتر عملکرد شروع به کاهش میکند. این پیدیده به قانون یرکس-داتسون[7] شناخته میشود.

این بدان معنا است که وقتی میزان برانگیختگی پایین (مانند زمان کسل بودن) است و وقتی سطح برانگیختگی بالا (مانند اضطراب یا ترس) است، عملکرد و بازدهی افتضاح است.

در شرایط کم بودن برانگیختگی (کسل بودن)، ذهن تمرکز کافی را ندارد. برعکس در زمانی که برانگیختگی بالا است (مانند ترس و اضطراب) ذهن بیش از حد بر روی محدوده ی کوچکی متمرکز است که منجر به از دست دادن اطلاعات مهم میشود.

زمان غفلت

به یاد سپردن خاطرات در مغز الزاماً اینطور نیست که تمام آن اتفاقات را به یاد سپرده شود. برعکس! ذهن ما تمایل به تاکید بر نکات مهم (خوب یا بد) و آخر ماجرا دارد، و از تمام جزییات غافل میشود. این توضیح مشخص میکند که چرا یک پایان بد تمام یک خاطره را خراب میکند. برای مثال، وقتی شما به یاد می‌آورید که برای تعطیلات سال قبل به شمال رفته بودید، اطلاعات زیادی نسبت به خوب بودن آن سفر وجود دارد. اما لحظات حساس و سکانس پایانی را بیشتر به یاد دارید که چه اتفاقات بدی اتفاده بود.

مقاله شهرام حشمت نیر فرضیه من را تایید کرد، بیشتر یادگیری ما به حالات احساسی ما بستگی دارند. در پایان ایشان توصیه میکند برای آنکه حافظه‌ی قوی تری داشته باشیم، همراه کردن احساسات نسبت به یک موضوع میتواند بیشار کمک کننده باشد.


[1] Inside out محصول سال ۲۰۱۵ تولید مشترک والت دیزنی و پیکسار

[2] Joy, Fear, Sadness, Anger, Discuss

[3] https://www.psychologytoday.com/blog/science-choice/201510/why-do-we-remember-certain-things-forget-others

[4] ephinphrine

[5] Cortisol

[6] Priming https://www.psychologytoday.com/basics/priming

[7] Yerkes-Dodson law