photo_2017-12-08_19-32-04

تجربه کمی امنیت

خانه کودکی ام با نگاه امروزی ها کوچک بود، اما دوطبقه داشت. از آن خانه های قدیمی که یک نیم طبقه هم با ایرانت برایش درست کرده بودند. همان ها که اتاق هایش سرتاسری بود و با درهای چهار لنگه چوبی از هم جدا میشد. البته همان هم بعدا پدرم برداشت و بی اتاقش کرد. پله های موکت شده اش برایم بلند بود. پس تعجبی نداشت که همیشه ساق پاهایم زخم باشد. اوایل حتی آشپزخانه‌اش در اتاق دیگری در حیاط بود. زمستان ها هم رفتن به دستشویی سخت می‌شد، چون آن هم در حیاط بود. جای مورد علاقه من همان نیم طبقه بالای پشت بام بود که پدرم آن را پر از وسایل و ابزارهای مختلف کرده بود. بعد از چند سالی که آنجا بودیم، بالکنِ رو به حیاطش، با یک دیوار و چند پنجره تبدیل شد به یک کمد بزرگ. رخت خواب ها را آنجا نگه میداشتیم. کنار رخت خواب ها به اندازه یک متر خالی مانده بود. در آن یک وجب جا دو نفر نمی‌توانستند راحت بنشینند، ولی من دوستش داشتم. از آن نیم طبقه هم بیشتر. مادرم که اخم میکرد، با برادرهایم که دعوایم میشد، خراب کاری که میکردم، مدرسه که بد بود، یا هر اتفاق نا خوشایندی پیش می‌آمد آنجا میرفتم.

اما چرا یاد این خاطره افتادم؟! گفته بودم که#ویداوین را برای فروش چیزهایی که طراحی میکنم و میسازم راه انداختم. بعد از یک ماه و نیم اتفاق های خوبی برایش افتاده. برای همین تصمیم گرفتم جای بزرگتری را برای انبار آن درست کنم. خریدهایی که باید میکردم و مرتب کردن وسایل کل روزم را گرفت. حتی نهار را فراموش کردم. دست آخر شد این اتاقی که می‌بینید. کوچک و تا سقف وسایل و ابزار. از دور که نگاه کردم، هم شبیه آن نیم طبقه شده بود و هم آن یک متر جای کنار رخت خواب‌ها.

بیخیال همه چیز شدم آن وسط نشستم. یک ساعت در جایی که دوست داشتم، با چیزهایی که دوست داشتم، بدون موبایل و اینترنت، با کمی تجربه حس امنیت و آرامش کودکی، گذشت

Leave a Comment